پارك ارم

خرید بک لینک

پنج شنبه زن داداشم بهم زنگ زد و گفت داداشت رفته شهرستان و ما خونه داره حوصلمون سر ميره اگه ميشه بياين تا با هم يه جايي مثل پارك يا شهر بازي بريم - ما جمعه صبح اونجا رفتيم و ظهر به سمت پارك ارم راه افتاديم - خانمم از بازيهاي هيجاني پارك ارم زيادخوشش نمياد البته چون ميترسه بخاطر اون سوار نميشه و معمولا براي رفتن به ارم زياد اشتياقي نشون نميده بچه هامون هم كه كوچكن و براي اون بازيها مناسب نيستند و يه سري بازيهاي ملايم رو انجام ميدن - من به دختر برادرم كه تقريبا 17 سالشه گفتم بيا كاري كنيم تا خانمها رو حداقل سوار يكي از اين بازيهاي هيجاني بكنيم و اونم كه انگار شيطونيش گل كرده بود گفت آره عمو خيلي جالب و ديديني ميشه مامانم هم هيچ وقت سوار اونا نميشه - شهر بازي تازه داشت شروع به كار ميكرد و ما به كنار سفينه رفتيم و من به خانمم و زن داداشم گفتم بياين با هم اينو سوارشيم خانمم به جاريش گفت بازم علي گير داد آخه خودت ميدوني اين خيلي تند ميره من هيچ وقت سوار نميشم برادر زاده ام بهش گفت تو رو خدا بياين با هم سوار شيم ديگهههههههههه از يه طرف زن داداشمهم زير بار نميرفت ولي خلاصه موفق شديم و راضيشون كرديم داخل رفتيم و كمر بند ها رو بستيم و منتظر شديم تا بقيه هم بيان - بعد از 10 دقيقه سفينه شروع به چرخش كرد و صداي جيغ زنها و دخترها شروع شد راستش من خودمم تا حالا سوارسفينه نشده بودم و يه كم ترسيده بودم ولي براي برادر زاده ام خيلي عادي بود و همش به شوخي و خنده جيغ ميزد خلاصه بعد از چند دقيقه سفينه وايساد و من ديدم دو تا خانمها رنگ و روشون حسابي زرد شده و من وقتي ديدم اوضاع خرابه سريعتر از بقيه پياده شدم و جيم شدم و به فالوده فروشي بغل رفتم و چند تا سفارش دادم و بعد از 10 دقيقه به سمتشون اومدم و از دور ديدم ظاهرا يه كم حالشون بهتر شده و دارن ميخندن خانومم تا از دور منو ديد با صداي بلند بهم گفت علي بخدا ميكشمت من كه نميتونستم جلو خنده خودمو بگيرم بهشون گفتم بياين اينجا من فكر ميكنم يه كم فشارتون يايين افتاده بياين يه چيزي بخورين تا يه كم بهتر بشين – خوردن فالوده با خندهاي زيادي همراه بود خانومم و زن عموم كه تازه حاشون بهترشده بود از سفينه تعريف ميكردن و ميخنديدن – به اونا گفتم راستي حتما اونجا از ترستون يه چيزهايي هم نذر كردين درسته ؟ خانمم گفت خوب شد يادم انداختيا اونجا نذر كردم كه اگه سالم بيايم پايين تو 14 تا آية الكرسي بخوني گفتم من ؟ گفت نه پس من ؟ با كمي مكث يه دفعه همه با هم زديم زير خنده ...


زندگی من...

ما را در سایت زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: roya بازدید: 149 تاريخ: شنبه 27 مهر 1392 ساعت: 14:30

صفحه بندی