علي ساعت ۱۰ اومد يه زره غرغر كرد كه چرا شام اينه مامانش ناگت سرخ كرده بود به من گفت تو چيزي نزاشتي گفتم نه با عصبانيت رفت بالا!!! ديگه منم يكم نشستم رفتم بالا . مادر شوهر برام يه تاپ و دامن خريده بود ازش تشكر كردم و زودي پوشيدمش . ديگه ساعت ۱۲ هم لالا كرديم.
جمعه بلند شدم و براي صبحانه املت درست كردم خورديم و با علي رفتيم دركه تو راه مامان زنگ زد كه ناهار بياين اينجا گفتم مامان ممكنه دير بشه گفت عيبي نداره بياين . ديگه رفتيم دركه دلتون نخواد آب انار و لواشك و زالزالك خورديم و يه عالمه هم كوهنوردي كرديم بعد رفتيم خونه لباس عوض كرديم بعد هم رفتيم خونه مامان خواهرم پدرم شوهر خواهر هر كس منو ديد گفت چرا دير اومدين ما گشنمون بوده منم گفتم خوب ميخوردين اونا هم گفتن آخه ما منتظر شما بوديم يكي ۲ بار ديگه هم تكرار كردن و از اونجايي كه من اين چند روز بي اعصاب بودم مثل سگ پاچشون رو گرفتم و سرشون داد زدم . يكي دو بار هم سر مسائل ديگه باهاشون جرو بحثم شد . ديگه ظرفيتش رو ندارم از اونا هم حرف بشنوم . شب هم همگي رفتيم بام تهران
ديروز هم بعد از سر كار رفتم ورزش و بعد رفتم خونه و براي شام فيله مرغ سرخ كردم با گوجه . شيوا جونم بهم زنگيد باهاش تلفني كلي صحبت كردم بعد هم رفتم دنبال علي آقا. بعد هم شام رو آوردم خودم نخوردم . بعد هم پريدم تو حموم . خداييش هيچ چي لذت بخش تر از اين حموم كردن نيست حسابي خستگيم دراومد . بعد هم اومدم بيرون ديدم علي خوابيده و بالاي تخت يه سوسك گندست خيلي زشت بود يه چيزاري سفيدي هم روي بالاش بود داشتم از ترس سكته ميكردم يه دمپايي برداشتم و انقدر محكم كوبيدم ولي نفهميدم به كجا كه ناخونم خورد به ديوار و شكست هنوزم درد ميكنه . هر چقدر گشتم اثري از سوسك نبود تمام تن و بدنم هم ميلرزيد . ميدونستم كه تا صبح هم نميخوابم علي هم تو اتاق بود نميشد كاري كرد اعصاب معصاب درست و حسابي هم كه نداره وگرنه همون شب خونرو زيرو رو ميكردم . خونه مادر شوهر اينا هم مهمون بود دختر خاله علي با بچش . كه همون موقع مادر شوهر زنگيد گفت بچه دختر خاله تب كرده علي بيداره بريم براش از دارو خانه دارو بگيريم گفتم خوابه ولي خودم ميام ديگه من با مادر شوهر رفتم و قضيه سوسك هم براشون شرح دادم خيلي اصرار داشتن بيان كمكم ولي نزاشتم گفتم بزارين تا صبح علي با سوسكه حال كنه ...
بعد هم خودم رفتم خونه و يه پتو برداشتم و روي كاناپه با همون مانتو و شلوار تنم خوابيدم و تا اونجايي كه ميتونستم پتو رو دور خودم پيچيدم كه يهو سوسكه نياد ولي علي به زور اومد بردم تو اتاق دعوام هم كرد و ميخواست مانتو و شلوارم رو هم در بياره كه انقدر جيغ زدم نزاشتم دربياره و تا صبح پتو رو روي سرم كشيده بودم و سفت چسبيده بودم به علي نميزاشتم تكون بخوره . تا صبح هم نخوابيدم و همش ميگفتم چرا صبح نميشه صد بار ساعتم رو نگاه كردم آخر سر دم صبح خواب موندم. صبح هم طبق يه عمليات انتحاري مانتو و شلوار سر كارم رو برداشتم و از خونه فرار كردم.
ما را در سایت زندگی من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: roya
بازدید: 145