دفترم را آرودم گفتم چون روز های آخره خیلی خوبه از هم یک نوشته ای، دست خطی، شعری، خاطره ای داشته باشیم...گفتم بنویسد این گوی واین میدان....هر کسی چیزی نوشت..یکی از روزهای پرخاطره نوشت...یکی از عشق و علاقه خودش ...یکی ابراز دلتنگی کرد....هر کسی هر چی دلش خواست نوشت..یکی سعی میکرد مثلا خوش خط بنویسه و یکی وسواس در نوع امضاء کردن.....

دفتر رفت رفت تا رسید دستش..خودمم رفتم پیشش گفتم چی میخوای بنویسی....دیدم نوشت: هی...فلانی زندگی شاید همین باشد...گفتم جمله مال کیه گفت: اخوان...
گفتم: منظورش دقیقن چی بوده؟
گفت برئاشت خودم را بگم منظورش این بوده که: تقریبا همه از عمر 60-70 سالشون اون لحظاتی را بخیال خودشون زندگی کردن که راحت لم داده بودند و افکار را رها کرده بودند در عالم خیال..... هر سختی و سربلایی تو این مسیر بود را به شوق همان لحظات مرفهی به ناچاری سپری میکنند...کلن چشم امید به روزهای بی دغدغه آینده...
غافل از اینکه همین روزها هم جزئی از همان عمریه که خدا بهشون داده از همین روزها و لحظاتش هم بایستی استفاده بکنند چرا که بدبینانه بخواهیم نگاه کنیم شاید پروند زندگی هر کسی در همین آن واحد به راحتی آب خوردن بسته شود...
اخوان این را گفته که بهتر و گواراتر هست که در زمان حال زندگی را بیشتر درک کنیم....
و این را گفته که هی... فلانی زندگی شاید همین باشد و این را هم گفته ولی ننوشته که، هی... فلانی مرگ هم شاید همین بغل منتظر ما باشد...
ما را در سایت زندگی من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: roya
بازدید: 161