دوستان کلاسهاشون تموم شد ویواش یواش میومدن سالان دیدم رضا دلره مثل بید میلرزه میگم چی شده میگه طرف هم اینجاست میگم خوب باشه ترس نداره که![]()
با دوستان به یکی دوتا بنگاه سر زدیم تا واسه دوستان دوباره منزل اجاره کنیم متصدی بنگاه میگه چن نفرین میگم سه نفر حداکثر چهار نفر دوستان میگن شما نیستین میگم نهحالا دیگه وقت جدایی بود من بیام این ور اونا برن اون ور
به رضا میگم خوب دیگه دارم میرم رضا میگه بمون دل من به بودنت خوشه منو فکر رفتن تو میکشه لحظه هام تباه بی تو زندگیم سیاه بی تو نرو.
میگه بابا بی خیال
میگه اره دیدم :حال خراب این روزات حسی شبیه کوچیه گفتم که داداش حسام میره از این مرکز چون اون مرکز دلش رو برده
میگم بابا سامان جلیلی
میگه خواستم بهت چیزی نگم تا با چشام خواهش کنم درای یونی رو بستم روت تا احساس ارامش کنم باور نمی کنم ولی انگار غرور من شکست اگه دلت میخواد بری اصرار من بی فایدهاست.
.بابا شادمهر![]()
دهنم کف کرده بود کم مونده بود برم نامه رو پس بدم![]()
![]()
منم گفتم :فرصت زندگی داری به خاطرم خطر نکن به پای این شکست دل جوانی تو حدر نکن حیف بمونی با غم عشق من بی خانمان به شعله ها نگاه بکن منم یه شمعی نیمه جون
می شناسمت ای دوست من /من نمیخوام درگیر این دردی بشی که من شدم/تقدیر بی وفایی مهمون نا خونده شدم
حالا دیگه بغض همهرو گرفته
حسین برگشته میگه :گریه کن تا میتونی پیش اون دیگه نمی مونی گریه کن ته خطه .
میگم![]()
![]()
![]()
![]()
و های های گریه هامون رفت تا اوج اسمون
ما را در سایت زندگی من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: roya
بازدید: 187